خدا بخیر کنه
امشب خونه دایی ها ومادر بزرگ حمید رو واسه شام دعوت کرده بودیم
.حسابی داشت خوش میگذشت که بازم 1 اتفاق افتاد که حالمون رو بگیره
.زندایی های حمید که یکیشونم عمه خودم میشه ظرفها رو شستن فقط قابلمه ها موندن که گفتم خودم میشورم در یکی از قابلمه ها رو شستم وگذاشتم رو آبچکان که یهو بدون اینکه بفهمم چی شد همه ظرفها پایین اومدن
.نصفه بیشتر چینی هام خورد شدن![]()
اون لحظه خواستم دق کنم ولی بعد با خودم فکر کردم گفتم اینهمه ظرف اومد پایین چطور بلایی سرم نیومد یا رو پاهام نزد
خلاصه جز اینکه چینی هام ناقص شد اتفاق بدتری نیافتاد اهورا هم که همیشه بهم میچسبه اون لحظه تو اتاق بود بعد از صدای وحشتناک خورد شدن ظرفها اومد ببینه چی شده.نمیدونم چرا این چند روز اتفاقهای بدی میافته
خدا آخرشو خیر کنه 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



خدا بخیر کنه
